آنانکه محضر مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) مشرف شدند
اسماعیل هرقلی و شفای بیماری لا علاج او به عنایت امام زمان( علیه السلام)
(قسمت دوم)
سـیـد بـن طـاووس فرمود: من به بغداد مى روم , در حله باش تا تو را همراه خود ببرم و به اطباء و جراحان بغداد نشان دهم , شاید ایشان علاجى بنمایند.
بـا هـم بـه بغداد رفتیم . سید اطباء را خواست و آنها همان تشخیص را دادند و از معالجه من ناامید شدند. آنـگـاه , سـیـد بـن طـاووس به من فرمود: در شریعت اسلام , امثال تو مى توانند با این لباسها نماز بخوانند, ولى سعى کن خودت را از خون پاک کنى .
بعد از آن عرض کردم : حال که تا بغداد آمده ام , بهتر است به زیارت عسکریین (ع ) درسامرا مشرف شوم و از آن جا به حله برگردم . وقـتـى سید بن طاووس این سخن را شنید, پسندید. من هم لباسها و پولى که همراه داشتم , به او سپردم و روانه شدم . چون به سامرا رسیدم , داخل حرم عسکریین (ع ) شده , زیارت کردم و بعد به سرداب مقدس مشرف گـردیـدم . به خداوند عالم استغاثه نمودم و حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف را شفیع خود قرار دادم .
مقدارى از شب را در آن جا به سر بردم و تا روزپنج شنبه در سامرا ماندم . آن روز به دجله رفته , غسل کردم و لباس پاکیزه اى براى زیارت پوشیدم و …برگشتم , تا به در حصارشهر سامرا رسیدم . نـاگـاه , چـهـار نفر سواره مشاهده کردم که از حصار بیرون آمدند.
گمان من آن بود که ایشان از شرفاء و بزرگان اعرابند که صاحبان گوسفند هستند و گله ایشان در آن حوالى مى باشد.
وقـتـى بـه نـزدیک آنها رسیدم , دیدم دو نفر از ایشان جوان و یکى پیرمرد است که نقاب انداخته و دیگرى بسیار با هیبت و فرجیه به تن داشت (لباس مخصوصى است که درآن زمان ها روى لباسها مى پوشیدند) و در آن شمشیرى حمایل کرده بود. آن سوارهانیز شمشیر به همراه داشتند.
پیرمرد نقاب دار, نیزه اى در دست داشت و در سمت راست راه ایستاده بود و آن دوجوان در سمت چپ ایستاده بودند. صاحب فرجیه , وسط راه ایستاد.
سوارها سلام کردند و من جواب سلام ایشان رادادم . آنگاه صاحب فرجیه به من فرمود: فردا به نزد اهل و عیال خود خواهى رفت ؟ عرض کردم : بلى .
فرمود: پیش بیا تا آن چیزى که تو را به درد و الم وا مى دارد, ببینم .
من از این که به بدنم دست بزند کراهت داشتم , زیرا تازه از آب بیرون آمده بودم وپیراهنم هنوز تر بود.با این احوال اطاعت کرده , نزد او رفتم .
چـون بـه نزد او رسیدم , آن سوار (صاحب فرجیه ) خم شد و دوش مرا گرفت و دست خود را روى زخم گذاشت و فشار داد, به طورى که به درد آمد و بعد روى اسب نشست. آن پیرمرد گفت : رستگار شدى اى اسماعیل .
گفتم : ما و شما ان شاءاللّه همه رستگاریم و از اینکه پیرمرد اسم مرا می داند تعجب کردم! بعد از آن پیر مرد گفت: این بزرگوار امام عصر توست…