آنان که محضر مقدس امام زمان(علیه السلام) مشرف شدند
۳- تشرف محمد بن عیسى بحرینى (قسمت اول)
جمعى از موثقین نقل کردند: مـدتـى بـحرین تحت نفوذ خارجیان بود.
آنها مردى از مسلمانان را حاکم بحرین کردندتا شاید به علت حکومت کردن شخصى مسلمان , آن جا آبادتر شود و به حالشان مفیدتر واقع گردد.
آن حـاکـم از نـاصـبـیان (کسانى که با اهل بیت پیامبر اکرم (ع ) دشمنى مى ورزند) بود اووزیرى داشـت کـه در عـداوت و دشـمنى از خودش شدیدتر بود و پیوسته نسبت به اهل بحرین , به خاطر مـحـبـتشان به اهل بیت رسالت (ع ), دشمنى مى نمود و همیشه به فکرحیله و مکر براى کشتن و ضرر رساندن به آنها بود.
روزى وزیـر بر حاکم وارد شد و انارى که در دست داشت به حاکم داد.
حاکم وقتى دقت کرد, دید بر آن انار این جملات نوشته شده است لااله الا اللّه محمد رسول اللّه و ابوبکر و عمر و عثمان و على خلفاء رسول اللّه .
این نوشته بر پوست انار بود, نه آن که کسى با دست نوشته باشد.
حاکم از این امر تعجب کرد و به وزیر گفت : این انار نشانه اى روشن و دلیلى قوى برابطال مذهب رافضه (نام شیعیان در نزد اهل سنت ) است .
حال نظر تو درباره اهل بحرین چیست ؟ وزیر گفت : اینها جمعى متعصب هستند که دلیل و براهین را انکار مى کنند, سزاواراست ایشان را حـاضـر کنى و انار را به آنها نشان دهى .
اگر قبول کردند و از مذهب خوددست کشیدند, براى تو ثواب و اجر اخروى عظیمى خواهد داشت و اگر از برگشتن سر باز زدند و بر گمراهى خود باقى ماندند, یکى از سه کار را با آنها انجام بده : یا باذلت جزیه بدهند, یا جوابى بیاورند – اگر چه جوابى نـدارنـد – یـا آن کـه مردان ایشان رابکش و زنان و اولادشان را اسیر کن و اموال آنها را به غنیمت بردار.
حـاکـم نـظر وزیر را تحسین نمود و به دنبال علماء و دانشمندان و نیکان شیعه فرستاد وایشان را حاضر کرد.
انار را به آنها نشان داد و گفت : اگر جواب کافى در این زمینه نیاوردید, مردان شما را مـى کـشم و زنان و فرزندانتان را اسیر مى کنم و اموال شما رامصادره مى کنم و یا آن که باید جزیه بدهید.
وقتى شیعیان این مطالب را شنیدند, متحیر گشته و جوابى نداشتند, لذا رنگ چهره هایشان تغییر کـرد و بـدنـشـان به لرزه درآمد, با این حال گفتند: اى امیر سه روز به ما مهلت بده , شاید جوابى بـیاوریم که تو به آن راضى شوى .
اگر نیاوردیم , آنچه رامى خواهى , انجام بده .
حاکم هم تا سه روز ایشان را مهلت داد.
آنها با ترس و تحیر از نزد او خارج شدند و در مجلسى جمع شدند تا شاید راه حلى پیدا کنند.
در آن مجلس بر این موضوع نظر دادند که از صلحاء بحرین ده نفر راانتخاب کنند.
این کار را انجام دادند.
آنـگاه از بین ده نفر, سه نفر را انتخاب نمودند.
بعد به یکى از آن سه نفر گفتند: تو امشب به طرف صـحـرا برو و خدا را عبادت کن و به امام زمان حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف اسـتـغاثه نما, که او حجت خداوند عالم و امام زمان ماست .
شاید آن حضرت راه چاره را به تو نشان دهند.
آن مـرد از شـهـر خارج شد و تمام شب , خدا را عبادت کرد و گریه و تضرع نمود و او راخواند و به حضرت صاحب الامر (ع ) استغاثه نمود تا صبح شد, ولى چیزى ندید.
به نزد شیعیان آمد و ایشان را خبر داد.
شـب دوم دیگرى را فرستادند.
او هم مثل نفر اول , تمام شب را دعا و تضرع نمود اماچیزى ندید, و برگشت , لذا ترس و اضطرابشان زیادتر شد.
سومى را احضار کردند.
او مردى پرهیزگار به نام محمد بن عیسى بود.
شب سوم باسر و پاى برهنه به صحرا رفت .
آن شب , شبى بسیار تاریک بود.
ایشان به دعا و گریه مشغول و به حق تعالى متوسل گـردید و درخواست کرد که آن بلا و مصیبت را از سرمؤمنین رفع کند و به حضرت صاحب الامر (ع ) استغاثه نمود.
وقتى آخر شب شد, شنید که مردى با او صحبت مى کند و مى گوید: اى محمد بن عیسى چرا تو را به این حال مى بینم ؟ و چرا به این بیابان آمده اى ؟ گفت : اى مرد مرا رها کن , که براى امر عظیمى بیرون آمده ام و آن را جز به امام خود,نمى گویم و جز نزد کسى که قدرت بر رفع آن داشته باشد, شکایت نمى کنم .
فرمود: اى محمد بن عیسى , من صاحب الامر هستم , حاجت خود را ذکر کن .
محمد بن عیسى گفت : اگر تو صاحب الامرى , قصه ام را مى دانى و احتیاج به گفتن من نیست .
فرمود: بلى , راست مى گویى .
تو به خاطر بلایى که در خصوص آن انار بر شما واردشده است و آن تهدیداتى که حاکم نسبت به شما انجام داده , به این جا آمده اى .
مـحـمد بن عیسى مى گوید: وقتى این سخنان را شنیدم , متوجه آن طرفى شدم که صدامى آمد.
عرض کردم : بلى , اى مولاى من .
تو مى دانى که چه بلایى به ما وارد شده است .
تویى امام و پناهگاه ما و تو قدرت برطرف کردن آن بلا را دارى .
حـضـرت فـرمـودند: اى محمد بن عیسى , در خانه وزیر لعنه اللّه درخت انارى هست .
وقتى که آن درخت بار گرفت , او از گل , قالب انارى ساخت و آن را دو نیم کرد.
درمیان هر یک از آن دو نیمه , بـعـضـى از آن مطالبى که الان روى انار هست نوشت .
در آن وقت انار هنوز کوچک بود, لذا همان طورى که بر درخت بود, آن را در میان قالب گل گذاشت و بست .
انار در میان قالب بزرگ شد و اثر نوشته در آن ماند و به این صورت که الان هست درآمد.
حال صبح که به نزد حاکم مى روید, به او بگو من جواب را باخود آورده ام , ولى نمى گویم مگر در خانه وزی